close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
داستان انگلیسی
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

انگلیسی،داستان،بازی

داستان انگلیسی

A little boy went into a drug store, reached for a soda carton and pulled it over to the telephone.

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرینی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برد.

ادامه مطلب
بازدید : 88 تاریخ : چهارشنبه 07 اسفند 1392 زمان : 11:50 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

A long time ago, there was an Emperor who told his horseman that if he could ride on his horse and cover as much land area as he likes, then the Emperor would give him the area of land he has covered...

سال ها پیش، حاکمی به یکی از سوارکارانش گفت: مقدار سرزمین هایی را که بتواند با اسبش طی کند را به او خواهد بخشید.

 

ادامه مطلب
بازدید : 75 تاریخ : یکشنبه 20 بهمن 1392 زمان : 9:30 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

During a momentous battle, a Japanese general decided to attack even though his army was greatly outnumbered.

 

در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادش حمله کند.

 

کل داستان در ادامه مطلب...

ادامه مطلب
بازدید : 66 تاریخ : یکشنبه 12 آبان 1392 زمان : 15:8 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

One of Harry's feet was bigger than the other. 'I can never find boots and shoes for my feet,' he said to his friend Dick...

 

یکی از پاهای هری از دیگری بزرگتر بود. او به دوستش دیک گفت من هرگز نمی توانم کفشی برای پاهایم پیدا کنم...

 

کل داستان در ادامه مطلب...

ادامه مطلب
بازدید : 63 تاریخ : پنجشنبه 02 آبان 1392 زمان : 19:41 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

Miss Williams was a teacher, and there were thirty small children in her class. They were nice children, and Miss Williams liked all of them, but they often lost clothes.

 

خانم ويليامز يك معلم بود، و سي كودك در كلاسش بودند. آن‌ها بچه‌هاي خوبي بودند، و خانم ويليامز همه‌ي آن‌ها را دوست داشت، اما آن ها اغلب لباس ها ي خود را گم مي كردند.

ادامه مطلب
بازدید : 93 تاریخ : چهارشنبه 19 تير 1392 زمان : 17:30 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

Thief

An old lady went out shopping last Tuesday. She came to a bank and saw a car near the door. A man got out it and went into the bank. She looked into the car. The keys were in the lock.

 

سه شنبه گذشته یک پیرزن  برای به خرید به بیرون رفت. پیرزن به بانک آمد و یک ماشین را نزدیک در بانک دید. یک مرد از ماشین پیاده شد و به بانک رفت. پیرزن به داخل ماشین نگاه کرد.  کلیدها روی ماشین بودند.

ادامه مطلب
بازدید : 63 تاریخ : سه شنبه 11 تير 1392 زمان : 6:50 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

Two friends, Sam and Mike, were riding on a bus. Suddenly the bus stopped and bandits got on.

 

دو دوست به نام های سام و مایک در حال مسافرت در اتوبوس بودند.

ادامه مطلب
بازدید : 43 تاریخ : دوشنبه 10 تير 1392 زمان : 7:3 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

Peter was eight and a half years old, and he went to a school near his house.

پیتر هشت سال و نیمش بود و به یک مدرسه در نزدیکی خونشون می‌رفت.

ادامه مطلب
بازدید : 50 تاریخ : شنبه 01 تير 1392 زمان : 6:24 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

The story goes that some time ago, a man punished his 3-year-old daughter for wasting a roll of gold wrapping paper.

داستان می رود که چند وقت پیش، یه مرد دختر 3 ساله اش را برای هدر دادن لوله کاغذ بسته بندی طلایی تنبیه کرد.

ادامه مطلب
بازدید : 47 تاریخ : جمعه 31 خرداد 1392 زمان : 7:44 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

Mr. Jones had a few day’s holiday, so he said, “I’m going to go to the mountains by train”. He put on his best clothes, took a small bag, went to the station and got into the train. He had a beautiful hat, and he often put his head out of the window during the trip and looked at the mountains. But the wind pulled his hat off.

آقای جونز چند روز تعطیلی داشت، بنابراین گفت، من با قطار به کوهها می روم. بهترین لباساشو پوشید، یه کیف کوچک برداشت، به ایستگاه رفت و یه قطار گرفت. او یه کلاه زیبا داشت، و در طول سفر معمولاً سرش رو بیرون می کرد و کوهها را نگاه می کرد. اما باد کلاهش را برد.

ادامه مطلب
بازدید : 45 تاریخ : سه شنبه 28 خرداد 1392 زمان : 7:33 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

An older, white haired man walked into a jewelry store one Friday evening with a beautiful young girl at his side. He told the jeweler He was looking for a special ring for his girlfriend, the jeweler looked through his stock and brought a stunning ring at $40,000!


یک پیرمند موسفید به همراه یک دختر جوان زیبا در کنارش در عصر جمعه به یک مغازه جواهرفروشیوارد شدند. او به جواهرفروش گفت که برای دوست دخترش به دنبال یک حلقه مخصوص می باشد، جواهر فروش به گاوصندوق خود نگاهی انداخت و یک حلقه عالی به قیمت 40000 دلار آورد!

ادامه مطلب
بازدید : 48 تاریخ : یکشنبه 26 خرداد 1392 زمان : 6:20 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

Two priests decided to go to Hawaii on vacation. They were determined to make this a real vacation by not wearing anything that would identify them as clergy. As soon as the plane landed they headed for a store and bought some really outrageous shorts, shirts, sandals, sunglasses, etc.

 

دو کشیش تصمیم گرفتند برای تعطیلات به هاوایی بروند. آنها مصمم بودند تا به وسیله نپوشیدن هر چیزی که ممکن بود هویت روحانیشان را مشخص کند، تعطیلات واقعی داشته باشند. به محض اینکه هواپیما فرود آمد آنها به سمت فروشگاه رفتند و تعدادی شلوار کوتاه، پیراهن، صندل، عینک آفتابی خفن و ... خریدند.

ادامه مطلب
بازدید : 44 تاریخ : یکشنبه 26 خرداد 1392 زمان : 6:17 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

The cautious captain of a small ship had to go along a coast with which he was unfamiliar, so he tried to find a qualified pilot to guide him.

ناخدای هوشیار یک کشتی کوچک مجبور بود در امتداد ساحل دریایی که نمی شناخت حرکت کند، بنابراین او تلاش کرد تا یک ناخدای آشنا به آنجا برای راهنمایی پیدا کند.

ادامه مطلب
بازدید : 52 تاریخ : دوشنبه 20 خرداد 1392 زمان : 8:1 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

Harry did not stop his car at some traffic-lights when they were red, and he hit another car. Harry jumped out and went to it. There was an old man in the car. He was very frightened and said to Harry, "What are you doing? You nearly killed me.!"

هری وقتی که چراغ قرمز شد ماشین خود را نگه نداشت و با ماشین دیگری برخورد کرد. هری پرید بیرون و به پیش آن رفت. داخل ماشین یک پیرمرد بود. او ترسیده بود و به هری گفت: چه کار می کنی؟ نزدیک بود منو بکشی!

ادامه مطلب
بازدید : 54 تاریخ : جمعه 10 خرداد 1392 زمان : 7:9 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

A 45 year old woman had a heart attack and was taken to the hospital. While on the operating table she had a near death experience.

 

یک خانم 45 ساله که یک حمله قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود . در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند.

ادامه مطلب
بازدید : 81 تاریخ : پنجشنبه 09 خرداد 1392 زمان : 6:4 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 323
  • کل نظرات : 39
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 76
  • آی پی امروز : 6
  • آی پی دیروز : 19
  • بازدید امروز : 68
  • باردید دیروز : 25
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 170
  • بازدید ماه : 604
  • بازدید سال : 1,494
  • بازدید کلی : 101,039
  • مطالب
    کدهای اختصاصی
    سایت تخصصی کانتر و جی تی ای