close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
داستان فارسی
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

انگلیسی،داستان،بازی

داستان فارسی

دزدي در میان چند مرغ و خروس یکی را زیر بغل گرفت و پا به فرار گذاشت صاحب آنها فوراً متوجه شد و آنقدر به دنبال او دوید تا بالاخره او را گرفت و نزد قاضی برد و گفت: اي قاضی این مرد مرغ دزد است او را در حین دزدي گرفتم. دزد با فریاد گفت: به خدا قسم من مرغ دزد نیستم. قاضی پرسید: پس چگونه تورا در حین دزدي دیده و گرفته است؟ دزد گفت: او دروغ می گوید من تا به حال هرگز مرغی ندزدیده ام من داشتم رد می شدم. قاضی گفت: ولی اگر خلاف ادعاي تو ثابت شود که مرغ دزد هستی آن وقت گناه قسم دروغ گفتن هم به آن اضافه خواهد شد . دزد که دید اوضاع دارد وخیم تر از اینی که هست می شود فکري کرد و گفت: آخه می دانی من تا به حال مرغی ندزدیده ام چون گوشت مرغ به مزاجم سازگار نیست همیشه خروس می دزدم .

بازدید : 93 تاریخ : شنبه 17 اسفند 1392 زمان : 19:19 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخصی مشغول خوردن پیاز شد که کسی رسید پرسید: مگر چیز دیگري نداري بخور ي که پیاز می خوري؟ شخص مزبور پاسخ داد: نه من غذایی ندارم ولی پیاز می خورم تا اگر غذایی گیرم آمد اشتهایم باز باشد .

بازدید : 90 تاریخ : دوشنبه 12 اسفند 1392 زمان : 19:28 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

همسرم با صدای بلند گفت: “تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟” روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد؛ اشک در چشمهایش پر شده بود...

ادامه مطلب
بازدید : 93 تاریخ : جمعه 09 اسفند 1392 زمان : 19:24 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد، هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می ‌داد.

از او پرسید: آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه ...

ادامه مطلب
بازدید : 52 تاریخ : یکشنبه 04 اسفند 1392 زمان : 19:32 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخص خسیسی که با لنگه کفش راه می رفت به آشنایی رسید آشنا پرسید پس لنگه دیگر کفشت کو؟ خسیس گفت: براي صرفه جویی یک روز کفش پاي راستم را پا می کنم و روزي دیگر کفش پاي چپم را پا می کنم . آشنا با تعجب گفت: آن وقت آن پایت که بی کفش است زخم و خاکی خواهد شد. خسیس گفت: مگر نمی بینی این یکی پایم جوراب دارد و در عوض پاي دیگرم که کفش دارد جوراب ندارد. این طوري در مصرف جورابم نیز صرفه جویی می کنم .

بازدید : 64 تاریخ : جمعه 25 بهمن 1392 زمان : 20:31 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

ولخرجی که امان زنش را از خرج کردن زیاد بریده بود روزي به زنش قول داد که بعد از این به اعتدال و غاییت رفتار کند. پس زن به قول او اعتماد کرد و تمام پول را یک جا به او سپرد و او را راهی بازار کرد و تاکید کرد به اندازه ي مایحتاج خرج کند نه بیشتر ولخرج به بازار رفت و با دست پر به خانه بازگشت. زن نگاهی به او انداخت و با تعجب پرسید؟ پس قبایت کو؟ ولخرج با شرمندگی پاسخ داد: پول کم آوردم مجبور شدم قبایم را بفروشم .

بازدید : 44 تاریخ : سه شنبه 22 بهمن 1392 زمان : 7:2 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

نادانی نزد طبیبی رفت و گفت: سرم درد می کند یا شاید دلم درد می کند و شاید هم ابرویم . نمی دانم. طبیب گفت: بسیار خوب حالا دستت را بده اول نبظت را بگیرم. مرد نادان پایش را جلو آورد. طبیب که خیلی تعجب کرده بود گفت: مردك نادان تو که هنوز دست و پایت را از هم تشخیص نمی دهی و نمی دانی کجایت درد می کند همان بهتر که از درد بمیری .

بازدید : 45 تاریخ : جمعه 18 بهمن 1392 زمان : 10:50 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخصی میهمان شخص منت گذاري شد و پذیرایی خوبی از او شد شخص مزبور براي اینکه آن را جبران کند یک روز او را به خانه اش دعوت کرد و پذیرایی خوبی از او کرد فرداي آن روز شخص منت گذار رو به دوستش کرد و گفت: اما من پذیرایی بهتري از تو کردم. دوست او فوراً گفت: ولی من سعی کردم به همان اندازه اي که تو از من پذیرایی کردي از تو پذیرایی کنم تا دیگر حرفی در آن نباشد همان برنج و همان مرغ و ماست و خرما. شخص منت گذار اخمی کرد و گفت: پس نمکدانی را که من در سر سفره گذاشته بودم و تو نگذاشته بودي چه ؟

بازدید : 71 تاریخ : یکشنبه 29 دي 1392 زمان : 13:25 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

تنها مرده شوي محل به علت کهولت سن شاگردي کنار دست خود اختیار کرد. شاگرد مرده شوي هر روز شاهد این بود که مرده شوي هر مرده اي که می شوید نیشگونی از او در می آورد و در کنار گوش او می گوید : بالاخره به زیر دست من آمدي این یک نیشگون به خاطر تنه زدن آن روزت ودیگري را می گفت: این دو نیشگون بهاي فلان کارت و دیگري را سه نیشگون گرفته و در گوشش می گفت: این به خاطر فلان روز که بر من فخر فروختی. شاگرد مرده شوي عاقبت طاقت نیاورد رو به مرده شوي گفت: استاد می خواهم بدانم سزاي لگد کردن پاي چند نیشگون است زیرا شما دیروز پاي مرا لگد کردید .

بازدید : 70 تاریخ : سه شنبه 24 دي 1392 زمان : 7:47 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخصی ادعاي پیغمبري کرد حاکم به او گفت : باید معجزه بیاوري. شخص مدعی قبول کرد حاکم به او گفت: پس باید امشب ماه رابه دو قسمت تقسیم کنی یکی در شرق آسمان و دیگري در غرب آسمان. شخص مدعی فکر کرد و گفت: ماه را به دو قسمت نمی کنم چون ظلم است ولی آن را دو تا می کنم یکی در آسمان و یکی در زمین. حاکم قبول کرد. شخص مدعی حاکم و یارانش را به هنگام شب چشم بسته به طرف برکه راهنمایی کرد وقتی به برکه رسیدند گفت: حالا چشم هایتان را باز کنید و ببینید که ماه دو تا شده یکی در آسمان و یکی در آب روي زمین .

بازدید : 58 تاریخ : چهارشنبه 18 دي 1392 زمان : 19:13 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

 پدری همراه پسرش در جنگلی می‌رفتند. ناگهان پسرک زمین خورد و درد شدیدی احساس کرد.او فریاد کشید آه… در همین حال صدایی از کوه شنید که گفت: آه… پسرک با کنجکاوی فریاد زد «تو کی هستی؟» اما جوابی جز این نشنید «تو کی هستی؟» این موضوع او را عصبانی کرد.

پس داد زد «تو ترسویی!» و صدا جواب داد «تو ترسویی!» به پدرش نگاه کرد و پرسید:«پدر چه اتفاقی دارد می‌افتد؟» پدر فریاد زد «من تو را تحسین می‌کنم» صدا پاسخ داد «من تو را تحسین می‌کنم»  پدر دوباره فریاد کشید «تو شگفت انگیزی» و آن آوا پاسخ داد «تو شگفت انگیزی». پسرک متعجب بود ولی هنوز نفهمیده بود چه خبر است.

پدر این اتفاق را برایش اینگونه توضیح داد: مردم این پدیده را «پژواک» می‌نامند. اما در حقیقت این «زندگی» است. زندگی هر چه را بدهی به تو برمی‌گرداند. زندگی آینه اعمال و کارهای نیک و بد توست. اگر عشق بیشتری می‌خواهی، عشق بیشتری بده. اگر مهربانی بیشتری می‌خواهی، بیشتر مهربان باش. اگر احترام و بزرگداشت را طالبی، درک کن و احترام بگذار. اگر می‌خواهی مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند، صبر و ادب داشته باش!

این قانون طبیعت است و در هر جنبه ای از زندگی ما اعمال می‌شود. زندگی هر چه را که بدهی به تو برمیگرداند. به هر کس خوبی کنی، در حق تو خوبی خواهد شد و به هر کس که بدی کنی، بدی هم خواهی دید. زندگی تو حاصل یک تصادف نیست. بلکه آینه ای است که انعکاس کارهای خودت را به تو بر می‌گرداند.

 

پس هرگز یادمان نرود «که با هر دستی که بدهیم، با همان دست می‌گیریم و با هر دستی بزنیم، با همان دست هم می‌خوریم».

بازدید : 45 تاریخ : چهارشنبه 11 دي 1392 زمان : 12:46 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخصی از راه دور میهمانی برایش رسید میهمان بعد از صرف شام شروع به پرچانگی کرد به طوري که شب از نیمه گذشت صاحبخانه که دید میهمان قصد خوابیدن ندارد شروع به کشیدن خمیازه کرد بلکه میهمان متوجه خستگی او بشود و پرچانگی را تمام کندمیهمان فوراً متوجه شد و گفت انگار خیلی خسته شدید پس بهتر است دیگر بخوابیم صاحبخانه دو تا جا در کنار هم انداخت و هر دو خوابیدند اما مدتی نگذشته بود که خروپف وحشتناکی از میهمان بلند شد به طوري که صاحبخانه طاقتش دیگر تمام شده بود صاحبخانه که اوضاع را چنین دید میهمان را تکانی داد و بیدارش کرد و به او گفت: ببین امشب بی خوابی به سرم زده اگر ممکنه تو هم بلند شو تا با هم بنشینیم و صحبت کنیم .

بازدید : 53 تاریخ : چهارشنبه 04 دي 1392 زمان : 19:25 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

عابدي که مورد احترام اهل محل بود از راهی می گذشت که متوجه شد پسرکی بدون اینکه اعتنایی به او بکند از کنار او رد شد او را مورد خطاب قرار داد و گفت: اي پسر مگر عابد بزرگی چون مرا نمی بینی که سلامی نمی کنی و رد می شوي؟ پسرك نگاهی به او انداخت و گفت: نه من عابدي نمی بینم مگر نه اینکه عابدان همیشه خویش را مقابل خداوند می بینند و خود را حقیر می شمارند. پس تو چگونه خود را در مقابل خداوند بزرگ مینامی و آنکه عابدان همیشه بی نیاز از دنیا و امورات دنیوي هستند. پس تو چگونه خود را به سلام کودکی چون من محتاج دیدي. برو اي عابد، به عبادت خویش نزد مردم فخر مفروش که فخرفروشی خود بزرگ ترین گناه است. عابد هراسان و پریشان از در استغفار به بیابان پناه برد .

بازدید : 50 تاریخ : سه شنبه 26 آذر 1392 زمان : 13:2 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شبی شخصی پر حرف میهمان دوستی شد دوست پذیرایی خوبی از او کرد بعد از آن شخص پر حرف شروع به پرچانگی کردودوست فهمید که او قصد رفتن ندارد پس فکر کرد برود شیر داغی براي او بیاورد بلکه او با خوردن آن خوابش بگیرد و زحمت را کم کند. همین کار را کرد اما میهمان که تازه چانه اش گرم شده بود . با دیدن شیر داغ اخمی کرد و گفت:  دوست من به جاي این شیرداغ چرا یک چایی داغ نمی آوري تا خواب از سرمان بپرد و بتوانیم تا صبح بیدار بمانیم و با یکدیگر صحبت کنیم .

بازدید : 52 تاریخ : پنجشنبه 14 آذر 1392 زمان : 18:51 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

گدایی به در خانه شخصی رفت و درخواست پول وغذا و لباس کرد. شخص مزبور بادي به غبغب انداخت و گفت: من عادت ندارم درخواست کسی را بی جواب بگذارم. او این را گفت و به داخل رفت. گدا که از خوش اقبالی خود خرسند بود کاسه اي را در آورد و منتظر مانند تا شخص مزبور به در خانه آمد ابتدا یک مشت برنج را در کاسه ریخت و پول سیاهی را در کف دست گدا جاي داد و سپس لباسی را که از وصله زیاد زمینه اش پیدا نبود را به دوش گدا گذاشت. گدا که حسابی تو ذوقش خورده بود گفت: بیا بگذار کمی کمکت کنم که انگار تو از من محتاج تري گدا به گدا رحمت خدا .

بازدید : 37 تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1392 زمان : 11:58 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند. (توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند).

این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آنها مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود...

 

ادامه داستان در ادامه مطلب

ادامه مطلب
بازدید : 35 تاریخ : سه شنبه 05 آذر 1392 زمان : 16:6 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

پسر شروري دست دوست خود را شکسته به خانه فرار کرد مادر پسر دست شکسته به در خانه آنها آمد و به مادر پسر شرور گفت: پسرتان زده دست راست پسر مرا که با آن مشق می نوشت و هزار کار دیگر انجام می داد را شکسته است. مادر پسر شرور که از دست پسرش امانش بریده بود پسر را حسابی تنبیه کرد. روزي دیگر باز هم پسر شرور زد و دست دوست دیگرش را شکست و به خانه فرار کرد و باز هم مادر پسر دست شکسته به در خانه آنها آمد و شکایتش را کرد. مادر که این بار خیلی عصبانی بود چوب تري را برداشت تا با آن درس خوبی به پسرش بدهد. پسر شرور فوراً شروع به گریه و التماس کرد و گفت: مادر به خدا این دفعه سعی کردم دست چپ دوستم را بشکنم تا از کارش نیفتد.

بازدید : 48 تاریخ : چهارشنبه 29 آبان 1392 زمان : 19:8 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخصی به سلمانی رفت و موهایش را کوتاه کرد وقت حساب مرد رو به سلمانی گفت: چون وسط سر من خالی است پس مزد من باید نصف مدي باشد که دیگران می دهند. سلمانی قبول نکرد بحث آنها بالا گرفت تا جایی که نزد قاضی رفتند . قاضی رو به سلمانی کرد و حکایت را پرسید سلمانی قصه را بازگو کرد وادامه داد: مگر وقتی که مریضی نزد دندانپزشک براي کشیدن دندانش می رود اگر دندانش نصفه باشد نصف مزد کشیدن دندان را می دهد. قاضی از مشتري پرسید: تو چه جوابی به این حرف سلمانی داري که بگویی؟ مشتري جواب داد: کسی که براي کشیدن دندان نزد دندانپزشک می رود آن قدر از درد دندان عاجز شده که اگر دندانپزشک نصف دنیا را هم بخواهد به او خواهد داد تا از دندان خلاص شود. قاضی که از این حاضر جوابی مشتري خوشش آمده بود حق را به مشتري داد .

بازدید : 62 تاریخ : چهارشنبه 15 آبان 1392 زمان : 19:19 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

زمانی کسانی که غنی و پولدار بودند هر ساله با کاروانی از شتر و الاغ راهی مکه می شدند و طی یک سال راهپیمایی بالاخره به مکه می رسیدند و دو باره بعد از یک سال به ولایتشان باز می گشتند دو نفر بی بضاعت کنار هم نشسته بودند و مشاهده عبور یکی از این کاروان ها بودند. یکی از آن دو به دیگري گفت:  یعنی می شود زمانی ما هم مثل آنها به مالی برسیم و به مکه برویم ؟ دیگري جواب داد: اگر به آنها هم نرسیم از شتران و الاغان آنها که دیگر کمتر نیستیم که هر ساله به مکه می روند و باز می گردند .

بازدید : 51 تاریخ : جمعه 03 آبان 1392 زمان : 19:39 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

زن شکاکی به هر کلام شوهرش حساس بود و از هر حرف او چیزي در می آورد شروع به ناسازگاري می کرد یک روز شوهرش در اطاق نشسته بود که احساس کرد هواي اطاق کمی سنگین شده به زنش گفت: در را باز کن تا کمی هوا عوض شود. زن شکاك فوراً در مقابل حرف او پرسید: براي چه هوا عوض شود؟شوهرگفت:چون ازهواي سنگین اطاق خسته شده ام. زن اخمی کردوگفت: دیگرچه مگرهرکسی از هرچیزي که خسته شد باید آن را عوض کند ؟ لابد فردا هم میخواهی بگویی از تو دیگرخسته شدم و میخواهم عوضت کنم ؟

بازدید : 44 تاریخ : یکشنبه 07 مهر 1392 زمان : 12:49 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه.

بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه: من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه.

چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه: ولی من این کار رو می کنم!

بازدید : 59 تاریخ : پنجشنبه 04 مهر 1392 زمان : 19:15 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخصی زشت روي به کنار برکه اي رفت و آبی به صورتش زد و کمی در آب برکه خیره شد یک نگاه به این طرف و یک نگاه به آن طرف انداخت و گفت : خدایا شکرت چه قیافه زیبایی به ما داده اي و خودمان خبر نداریم . ناگاه از بالاي درخت صدایی آمد که پی در پی می گفت: خدا رو صد هزار مرتبه شکر. به بالاي درخت نگاه کرد دید شخصی بر روي شاخه درخت بالاي سرش نشسته است. پرسید:  براي چه می گویی خدا رو صد هزار مرتبه شکر؟ شخص بالاي درخت نشسته پاسخ داد:  وقتی تو می گویی خدا را شکر حتماً من باید بگویم خدا رو صد هزار مرتبه شکر.

بازدید : 59 تاریخ : پنجشنبه 28 شهريور 1392 زمان : 11:31 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می‌رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد ، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می‌کردند و وقتی به استراحتگاهی می‌رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می‌رفتند

ادامه مطلب
بازدید : 64 تاریخ : پنجشنبه 14 شهريور 1392 زمان : 19:10 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شیوانا را به دهکده ای دور دست دعوت کردند تا برای آنها دعای باران بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شده بودند و همراه شیوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ایشان رحم کند و باران رحمتش را بر زمین‌های تشنه ایشان سرازیر نماید. اما ساعتها گذشت و بارانی نیامد. کم کم جمعیت از شیوانا و دعای او ناامید شدند و لب به شکایت گذاشتند. یکی از جوانان از لابلای جمعیت لب به سخره گشود و فریاد زد:” آهای جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل می‌کنی ! وقتی نمی‌توانی از دعایت باران بسازی حتما از حرفهایت هم نتیجه ای حاصل نمی‌شود. “ ...

ادامه مطلب
بازدید : 60 تاریخ : سه شنبه 05 شهريور 1392 زمان : 14:56 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آن‌ها نگاه می‌کند.

هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند و آن‌ها را داخل جعبه می‌گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می‌کنید؟...

ادامه مطلب
بازدید : 63 تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 زمان : 14:25 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخصی با حسودي به بازار رفت شخص مزبور هر چه انتخاب می کرد از حسود یک نظر خواهی می کرد و هر گاه حسود از آن لباس تعریف می کرد آن را پس می داد و هر گاه که حسود از لباس بدگویی می کرد آن را فوراً خریداري می کرد. وقتی خریدشان تمام شد و با هم از بازار بیرون آمدند حسود با ناراحتی پرسید: تو که به میل خودت و بر خلاف میل من رفتار می کنی پس چرا دیگر از من نظر خواهی می کنی؟ شخص مزبور گفت: مگر نشنیده اي که گفته اند دشمنی حسودان را پایانی نیست چون هیچ علتی در آن نیست پس تو چگونه راضی می شوي که من بر میل دشمن رفتار کنم .

بازدید : 68 تاریخ : دوشنبه 21 مرداد 1392 زمان : 23:41 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

ابلهی قصد زیارت مکه کرد بنابراین به قصد خداحافظی نزد دوستان و آشنایان رفت . دوستی سفارش آوردن کفنی را از مکه کرد. ابله قبول کرد. به مکه رفت و بازگشت. دوست به دیدنش آمد و پرسید: سوغاتی را که سفارش کرده بودم برایم آوردي؟ ابله قیافه اي گرفت و گفت: من به این موضوع خیلی فکر کردم ولی صلاح ندانستم که برایت کفن بیاورم. چون اگر خدایی ناخواسته بلافاصله افتادي و مردي آن وقت ازآن به بعد می خواهی بگویی که دست تو سنگین بود .

بازدید : 61 تاریخ : سه شنبه 15 مرداد 1392 زمان : 19:42 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. ۲۰ سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: “من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم”.

بازدید : 62 تاریخ : جمعه 11 مرداد 1392 زمان : 11:31 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

خسیسی را پرسیدند: چرا این قدر ژندپوش هستی؟ خسیس گفت: براي که لباس نو بپوشم اینجا همه مرا می شناسند و از اصل و نسب من آگاهند پس دلیلی ندارد که خود نمایی کنم .

همان خسیس را در شهر دیگري دیدند و پرسیدند: اینجا که غریب هستی چرا اینقدر ژنده پوشی؟ خسیس فکري کرد و گفت : براي کی لباس نو بپوشم اینجا که کسی مرا نمی شناسد.

بازدید : 58 تاریخ : سه شنبه 08 مرداد 1392 زمان : 5:54 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

خسیسی قصد عیادت دوستی کرد و از خانه خارج شد در میان راه بادامی پیدا کرد فوراً آن را برداشت و در مشتش گرفت و با خود گفت: خوب است که این را با خود براي عیادت دوستم ببرم. ولی در میان راه فکر کرد نکند با این کارم دوستم متوجه شود که من آدم خسیسی هستم پس آن را در جیبش پنهان کرد و تا به در خانه دوست رسید دوباره لحظه اي مکث کرد و بادام را از جیبش بیرون آورد و گفت: به هر حال از دست خالی که بهتر است .

بازدید : 51 تاریخ : یکشنبه 06 مرداد 1392 زمان : 6:23 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخصی گفت: داراي سه فرزند هستم فرزند اولم کاري جز راستگویی ندارد وفرزند دومم کاري جز دروغگویی ندارد از بابت آن دو خیالم راحت است اما فرزند سومم که گاه راست می گوید و گاه دروغ خیال مرا مشوش کرده.

بازدید : 59 تاریخ : چهارشنبه 02 مرداد 1392 زمان : 21:27 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند.روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند...

ادامه مطلب
بازدید : 58 تاریخ : جمعه 28 تير 1392 زمان : 8:9 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخصی که دندان درد امانش را بریده بود نزد طبیبی رفت. طبیب اشتباهی دندان سالم را به جاي آن کشید. شخص مزبور که دید دندان دردش که آرام نشده هیچ درد جاي خالی دندان دیگرش هم به آن اضافه شده است و ...

ادامه مطلب
بازدید : 56 تاریخ : شنبه 22 تير 1392 زمان : 6:48 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد؛ اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است...

ادامه مطلب
بازدید : 54 تاریخ : پنجشنبه 20 تير 1392 زمان : 22:16 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از سرکار به خانه باز می‌گشت، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان در برف ایستاده. اسمیت از ماشین پیاده شد و خودش را معرفی کرد و گفت من آمده‌ام کمکتان کنم. زن گفت صدها ماشین از روبروی من رد شدند، اما کسی نایستاد، این واقعاً لطف شماست.

وقتی اسمیت لاستیک را عوض کرد ...

ادامه مطلب
بازدید : 56 تاریخ : سه شنبه 18 تير 1392 زمان : 5:42 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید، کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده اید، بگویید تا من به شما امتیاز بدهم.

مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خیانت نکردم.

فرشته گفت: این سه امتیاز.

مرد اضافه کرد:...

ادامه مطلب
بازدید : 70 تاریخ : جمعه 14 تير 1392 زمان : 7:34 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

ابر جوانی در میان طوفان عظیمی بر فراز مدیترانه به دنیا آمد. اما فرصتی برای رشد در آن منطقه نیافت؛ باد عظیمی تمام ابرها را به سوی آفریقا راند. همین که به قاره آفریقا رسیدند،آب و هوا عوض شد: آفتاب تندی در آسمان میدرخشید، و در زیر، شن های خشک صحرا دیده میشد. باد آنها را به سوی جنگل های جنوب راند، در صحرا هیچ بارانی نمی بارید. بنابراین، ابر هم مثل انسانهای جوان، تصمیم گرفت از پدران و دوستان پیرترش جدا شود و به کشف جهان بپردازد. باد اعتراض کرد: چه کار میکنی ؟ صحرا همه جا یک شکل است! به گروه برگرد تا به مرکز آفریقا برویم. آن جا کوه ها و درختان زیبایی وجود دارد!...

ادامه مطلب
بازدید : 50 تاریخ : سه شنبه 11 تير 1392 زمان : 6:55 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد...

ادامه مطلب
بازدید : 57 تاریخ : سه شنبه 11 تير 1392 زمان : 6:47 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم.اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره. خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو با من کنه؟ به روی خودم نیاوردم؛ فقط با تنفر بهش نگاه کردم و فوراً از اونجا دور شدم.
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت: هووو، مامان تو فقط یک چشم داره! فقط دلم می خواست یه جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش زمین دهن وا می کرد و منو، کاش مادرم یه جوری گم و گور می شد...

ادامه مطلب
بازدید : 53 تاریخ : سه شنبه 11 تير 1392 زمان : 6:45 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 323
  • کل نظرات : 39
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 76
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 9
  • بازدید امروز : 36
  • باردید دیروز : 12
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 36
  • بازدید ماه : 421
  • بازدید سال : 3,484
  • بازدید کلی : 103,029
  • مطالب
    کدهای اختصاصی
    سایت تخصصی کانتر و جی تی ای