close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
عاشقانه
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

انگلیسی،داستان،بازی

عاشقانه

همسرم با صدای بلند گفت: “تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟” روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد؛ اشک در چشمهایش پر شده بود...

ادامه مطلب
بازدید : 93 تاریخ : جمعه 09 اسفند 1392 زمان : 19:24 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند. (توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند).

این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آنها مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود...

 

ادامه داستان در ادامه مطلب

ادامه مطلب
بازدید : 35 تاریخ : سه شنبه 05 آذر 1392 زمان : 16:6 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می‌رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد ، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می‌کردند و وقتی به استراحتگاهی می‌رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می‌رفتند

ادامه مطلب
بازدید : 64 تاریخ : پنجشنبه 14 شهريور 1392 زمان : 19:10 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. ۲۰ سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: “من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم”.

بازدید : 62 تاریخ : جمعه 11 مرداد 1392 زمان : 11:31 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از سرکار به خانه باز می‌گشت، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان در برف ایستاده. اسمیت از ماشین پیاده شد و خودش را معرفی کرد و گفت من آمده‌ام کمکتان کنم. زن گفت صدها ماشین از روبروی من رد شدند، اما کسی نایستاد، این واقعاً لطف شماست.

وقتی اسمیت لاستیک را عوض کرد ...

ادامه مطلب
بازدید : 56 تاریخ : سه شنبه 18 تير 1392 زمان : 5:42 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

ابر جوانی در میان طوفان عظیمی بر فراز مدیترانه به دنیا آمد. اما فرصتی برای رشد در آن منطقه نیافت؛ باد عظیمی تمام ابرها را به سوی آفریقا راند. همین که به قاره آفریقا رسیدند،آب و هوا عوض شد: آفتاب تندی در آسمان میدرخشید، و در زیر، شن های خشک صحرا دیده میشد. باد آنها را به سوی جنگل های جنوب راند، در صحرا هیچ بارانی نمی بارید. بنابراین، ابر هم مثل انسانهای جوان، تصمیم گرفت از پدران و دوستان پیرترش جدا شود و به کشف جهان بپردازد. باد اعتراض کرد: چه کار میکنی ؟ صحرا همه جا یک شکل است! به گروه برگرد تا به مرکز آفریقا برویم. آن جا کوه ها و درختان زیبایی وجود دارد!...

ادامه مطلب
بازدید : 50 تاریخ : سه شنبه 11 تير 1392 زمان : 6:55 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد...

ادامه مطلب
بازدید : 57 تاریخ : سه شنبه 11 تير 1392 زمان : 6:47 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم.اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره. خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو با من کنه؟ به روی خودم نیاوردم؛ فقط با تنفر بهش نگاه کردم و فوراً از اونجا دور شدم.
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت: هووو، مامان تو فقط یک چشم داره! فقط دلم می خواست یه جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش زمین دهن وا می کرد و منو، کاش مادرم یه جوری گم و گور می شد...

ادامه مطلب
بازدید : 53 تاریخ : سه شنبه 11 تير 1392 زمان : 6:45 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!
ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.
ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !...

ادامه مطلب
بازدید : 43 تاریخ : سه شنبه 11 تير 1392 زمان : 6:38 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنهاازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند....

ادامه مطلب
بازدید : 49 تاریخ : دوشنبه 10 تير 1392 زمان : 22:21 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: «دختر خوب، چرا گریه می کنی؟»...

ادامه مطلب
بازدید : 56 تاریخ : دوشنبه 10 تير 1392 زمان : 7:26 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:...

ادامه مطلب
بازدید : 43 تاریخ : دوشنبه 10 تير 1392 زمان : 7:14 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

جان بلانکارد ” از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ . از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود, اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد, که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد .دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد: “دوشیزه هالیس می نل” . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند...

ادامه مطلب
بازدید : 44 تاریخ : یکشنبه 09 تير 1392 زمان : 7:51 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

ک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می‌دانند...

ادامه مطلب
بازدید : 48 تاریخ : یکشنبه 09 تير 1392 زمان : 7:48 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم...

ادامه مطلب
بازدید : 45 تاریخ : دوشنبه 03 تير 1392 زمان : 6:40 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد… شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است !شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه باعشقش خداحافظی کند...

ادامه مطلب
بازدید : 47 تاریخ : یکشنبه 02 تير 1392 زمان : 6:59 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

قلب

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

ادامه مطلب
بازدید : 43 تاریخ : یکشنبه 02 تير 1392 زمان : 6:44 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

از زندگی خسته شده بود.... شقیقه هاش تیر می کشید .. بی تفاوت به دیوار سفید خیره شده بود... چقدر خسته بود... از نگاهش پیدا بود. تنها اومیدانست...

چقدر دوستش داشت؟ جواب این سوال را نمی دانست اما کسی در درونش فریاد میزد یک دنیا اما دنیا به چشمش کوچک بود...به اندازه ی تمام ثانیه هایی که با یاد او.فکر او صدای او زندگی کرده بود... اما باز هم کم بود چون همه ی انها به نظرش به کوتاهی یک رویای شیرین بی بازگشت بود.... هر اندازه که بود.مطمئن بود که دیگر بدون او حتی نفس هم برایش سنگین خواهد بود و می دانست دیگر بی او زندگی چیزی کم دارد به رنگ عشق!...

ادامه مطلب
بازدید : 46 تاریخ : شنبه 01 تير 1392 زمان : 6:47 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

ه نیمکتش نگاه می کنم، پنج ردیف از من جلوتر ، چقدر موهای طلاییشو دوست دارم، بر میگرده و نمره صدشو نشونم میده و میخنده، چقدر دوست دارم مال من باشه، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی .... روم نشد!

جشن فارغ التحصیلیه...

ادامه مطلب
بازدید : 40 تاریخ : شنبه 01 تير 1392 زمان : 6:38 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .

صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .

روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .

مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .

هیچ کس اونو نمی دید .

همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن

همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .

از سکوت خوششون نمیومد .
اونم می زد ...

ادامه مطلب
بازدید : 57 تاریخ : شنبه 01 تير 1392 زمان : 6:28 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

کنار خیابون ایستاده بود

تنها ، بدون چتر ،

اشاره کرد مستقیم ...

جلوی پاش ترمز کردم ،

در عقب رو باز کرد و نشست ،

آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،

- ممنون

- خواهش می کنم ...

حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،

یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،

و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،

ادامه مطلب
بازدید : 47 تاریخ : جمعه 31 خرداد 1392 زمان : 7:45 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .

رنگ چشاش آبی بود .

رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…

وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم

مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .

دوستش داشتم .

لباش همیشه سرخ بود .


مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …

ادامه مطلب
بازدید : 48 تاریخ : پنجشنبه 30 خرداد 1392 زمان : 13:1 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

دفعه اول تو کوچه دیدمش گفت: داداشی میای بازی کنیم؟ بعد اینکه بازیمون تموم شد گفت: تو بهترین داداش دنیایی.

وقتی بزرگتر شدم به دانشگاه رفتم چشمم همش اونو میدید و

ادامه مطلب
بازدید : 75 تاریخ : یکشنبه 26 خرداد 1392 زمان : 6:18 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

چند سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم یه ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند .

وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا .

ادامه مطلب
بازدید : 52 تاریخ : شنبه 25 خرداد 1392 زمان : 7:47 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون…

ادامه مطلب
بازدید : 51 تاریخ : شنبه 25 خرداد 1392 زمان : 7:23 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد .

مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند!

ادامه مطلب
بازدید : 54 تاریخ : شنبه 25 خرداد 1392 زمان : 7:14 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()
یه پسر با یه نگاه از یه دختر خوشش میاد و عشق اول از طرف اون شروع می‌شه و تا جایی که زندگیشو پای عشقش می‌ذاره . اما دختره حرفشو باور نمی‌کنه ، چون:
ادامه مطلب
بازدید : 49 تاریخ : پنجشنبه 23 خرداد 1392 زمان : 7:51 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 323
  • کل نظرات : 39
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 76
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 9
  • بازدید امروز : 31
  • باردید دیروز : 12
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 31
  • بازدید ماه : 416
  • بازدید سال : 3,479
  • بازدید کلی : 103,024
  • مطالب
    کدهای اختصاصی
    سایت تخصصی کانتر و جی تی ای