close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
خنده دار
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

انگلیسی،داستان،بازی

خنده دار

دزدي در میان چند مرغ و خروس یکی را زیر بغل گرفت و پا به فرار گذاشت صاحب آنها فوراً متوجه شد و آنقدر به دنبال او دوید تا بالاخره او را گرفت و نزد قاضی برد و گفت: اي قاضی این مرد مرغ دزد است او را در حین دزدي گرفتم. دزد با فریاد گفت: به خدا قسم من مرغ دزد نیستم. قاضی پرسید: پس چگونه تورا در حین دزدي دیده و گرفته است؟ دزد گفت: او دروغ می گوید من تا به حال هرگز مرغی ندزدیده ام من داشتم رد می شدم. قاضی گفت: ولی اگر خلاف ادعاي تو ثابت شود که مرغ دزد هستی آن وقت گناه قسم دروغ گفتن هم به آن اضافه خواهد شد . دزد که دید اوضاع دارد وخیم تر از اینی که هست می شود فکري کرد و گفت: آخه می دانی من تا به حال مرغی ندزدیده ام چون گوشت مرغ به مزاجم سازگار نیست همیشه خروس می دزدم .

بازدید : 89 تاریخ : شنبه 17 اسفند 1392 زمان : 19:19 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخصی مشغول خوردن پیاز شد که کسی رسید پرسید: مگر چیز دیگري نداري بخور ي که پیاز می خوري؟ شخص مزبور پاسخ داد: نه من غذایی ندارم ولی پیاز می خورم تا اگر غذایی گیرم آمد اشتهایم باز باشد .

بازدید : 86 تاریخ : دوشنبه 12 اسفند 1392 زمان : 19:28 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخص خسیسی که با لنگه کفش راه می رفت به آشنایی رسید آشنا پرسید پس لنگه دیگر کفشت کو؟ خسیس گفت: براي صرفه جویی یک روز کفش پاي راستم را پا می کنم و روزي دیگر کفش پاي چپم را پا می کنم . آشنا با تعجب گفت: آن وقت آن پایت که بی کفش است زخم و خاکی خواهد شد. خسیس گفت: مگر نمی بینی این یکی پایم جوراب دارد و در عوض پاي دیگرم که کفش دارد جوراب ندارد. این طوري در مصرف جورابم نیز صرفه جویی می کنم .

بازدید : 60 تاریخ : جمعه 25 بهمن 1392 زمان : 20:31 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

ولخرجی که امان زنش را از خرج کردن زیاد بریده بود روزي به زنش قول داد که بعد از این به اعتدال و غاییت رفتار کند. پس زن به قول او اعتماد کرد و تمام پول را یک جا به او سپرد و او را راهی بازار کرد و تاکید کرد به اندازه ي مایحتاج خرج کند نه بیشتر ولخرج به بازار رفت و با دست پر به خانه بازگشت. زن نگاهی به او انداخت و با تعجب پرسید؟ پس قبایت کو؟ ولخرج با شرمندگی پاسخ داد: پول کم آوردم مجبور شدم قبایم را بفروشم .

بازدید : 41 تاریخ : سه شنبه 22 بهمن 1392 زمان : 7:2 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

نادانی نزد طبیبی رفت و گفت: سرم درد می کند یا شاید دلم درد می کند و شاید هم ابرویم . نمی دانم. طبیب گفت: بسیار خوب حالا دستت را بده اول نبظت را بگیرم. مرد نادان پایش را جلو آورد. طبیب که خیلی تعجب کرده بود گفت: مردك نادان تو که هنوز دست و پایت را از هم تشخیص نمی دهی و نمی دانی کجایت درد می کند همان بهتر که از درد بمیری .

بازدید : 43 تاریخ : جمعه 18 بهمن 1392 زمان : 10:50 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخصی میهمان شخص منت گذاري شد و پذیرایی خوبی از او شد شخص مزبور براي اینکه آن را جبران کند یک روز او را به خانه اش دعوت کرد و پذیرایی خوبی از او کرد فرداي آن روز شخص منت گذار رو به دوستش کرد و گفت: اما من پذیرایی بهتري از تو کردم. دوست او فوراً گفت: ولی من سعی کردم به همان اندازه اي که تو از من پذیرایی کردي از تو پذیرایی کنم تا دیگر حرفی در آن نباشد همان برنج و همان مرغ و ماست و خرما. شخص منت گذار اخمی کرد و گفت: پس نمکدانی را که من در سر سفره گذاشته بودم و تو نگذاشته بودي چه ؟

بازدید : 62 تاریخ : یکشنبه 29 دي 1392 زمان : 13:25 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

تنها مرده شوي محل به علت کهولت سن شاگردي کنار دست خود اختیار کرد. شاگرد مرده شوي هر روز شاهد این بود که مرده شوي هر مرده اي که می شوید نیشگونی از او در می آورد و در کنار گوش او می گوید : بالاخره به زیر دست من آمدي این یک نیشگون به خاطر تنه زدن آن روزت ودیگري را می گفت: این دو نیشگون بهاي فلان کارت و دیگري را سه نیشگون گرفته و در گوشش می گفت: این به خاطر فلان روز که بر من فخر فروختی. شاگرد مرده شوي عاقبت طاقت نیاورد رو به مرده شوي گفت: استاد می خواهم بدانم سزاي لگد کردن پاي چند نیشگون است زیرا شما دیروز پاي مرا لگد کردید .

بازدید : 66 تاریخ : سه شنبه 24 دي 1392 زمان : 7:47 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخصی ادعاي پیغمبري کرد حاکم به او گفت : باید معجزه بیاوري. شخص مدعی قبول کرد حاکم به او گفت: پس باید امشب ماه رابه دو قسمت تقسیم کنی یکی در شرق آسمان و دیگري در غرب آسمان. شخص مدعی فکر کرد و گفت: ماه را به دو قسمت نمی کنم چون ظلم است ولی آن را دو تا می کنم یکی در آسمان و یکی در زمین. حاکم قبول کرد. شخص مدعی حاکم و یارانش را به هنگام شب چشم بسته به طرف برکه راهنمایی کرد وقتی به برکه رسیدند گفت: حالا چشم هایتان را باز کنید و ببینید که ماه دو تا شده یکی در آسمان و یکی در آب روي زمین .

بازدید : 54 تاریخ : چهارشنبه 18 دي 1392 زمان : 19:13 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخصی از راه دور میهمانی برایش رسید میهمان بعد از صرف شام شروع به پرچانگی کرد به طوري که شب از نیمه گذشت صاحبخانه که دید میهمان قصد خوابیدن ندارد شروع به کشیدن خمیازه کرد بلکه میهمان متوجه خستگی او بشود و پرچانگی را تمام کندمیهمان فوراً متوجه شد و گفت انگار خیلی خسته شدید پس بهتر است دیگر بخوابیم صاحبخانه دو تا جا در کنار هم انداخت و هر دو خوابیدند اما مدتی نگذشته بود که خروپف وحشتناکی از میهمان بلند شد به طوري که صاحبخانه طاقتش دیگر تمام شده بود صاحبخانه که اوضاع را چنین دید میهمان را تکانی داد و بیدارش کرد و به او گفت: ببین امشب بی خوابی به سرم زده اگر ممکنه تو هم بلند شو تا با هم بنشینیم و صحبت کنیم .

بازدید : 48 تاریخ : چهارشنبه 04 دي 1392 زمان : 19:25 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شبی شخصی پر حرف میهمان دوستی شد دوست پذیرایی خوبی از او کرد بعد از آن شخص پر حرف شروع به پرچانگی کردودوست فهمید که او قصد رفتن ندارد پس فکر کرد برود شیر داغی براي او بیاورد بلکه او با خوردن آن خوابش بگیرد و زحمت را کم کند. همین کار را کرد اما میهمان که تازه چانه اش گرم شده بود . با دیدن شیر داغ اخمی کرد و گفت:  دوست من به جاي این شیرداغ چرا یک چایی داغ نمی آوري تا خواب از سرمان بپرد و بتوانیم تا صبح بیدار بمانیم و با یکدیگر صحبت کنیم .

بازدید : 48 تاریخ : پنجشنبه 14 آذر 1392 زمان : 18:51 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

پسر شروري دست دوست خود را شکسته به خانه فرار کرد مادر پسر دست شکسته به در خانه آنها آمد و به مادر پسر شرور گفت: پسرتان زده دست راست پسر مرا که با آن مشق می نوشت و هزار کار دیگر انجام می داد را شکسته است. مادر پسر شرور که از دست پسرش امانش بریده بود پسر را حسابی تنبیه کرد. روزي دیگر باز هم پسر شرور زد و دست دوست دیگرش را شکست و به خانه فرار کرد و باز هم مادر پسر دست شکسته به در خانه آنها آمد و شکایتش را کرد. مادر که این بار خیلی عصبانی بود چوب تري را برداشت تا با آن درس خوبی به پسرش بدهد. پسر شرور فوراً شروع به گریه و التماس کرد و گفت: مادر به خدا این دفعه سعی کردم دست چپ دوستم را بشکنم تا از کارش نیفتد.

بازدید : 44 تاریخ : چهارشنبه 29 آبان 1392 زمان : 19:8 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخصی به سلمانی رفت و موهایش را کوتاه کرد وقت حساب مرد رو به سلمانی گفت: چون وسط سر من خالی است پس مزد من باید نصف مدي باشد که دیگران می دهند. سلمانی قبول نکرد بحث آنها بالا گرفت تا جایی که نزد قاضی رفتند . قاضی رو به سلمانی کرد و حکایت را پرسید سلمانی قصه را بازگو کرد وادامه داد: مگر وقتی که مریضی نزد دندانپزشک براي کشیدن دندانش می رود اگر دندانش نصفه باشد نصف مزد کشیدن دندان را می دهد. قاضی از مشتري پرسید: تو چه جوابی به این حرف سلمانی داري که بگویی؟ مشتري جواب داد: کسی که براي کشیدن دندان نزد دندانپزشک می رود آن قدر از درد دندان عاجز شده که اگر دندانپزشک نصف دنیا را هم بخواهد به او خواهد داد تا از دندان خلاص شود. قاضی که از این حاضر جوابی مشتري خوشش آمده بود حق را به مشتري داد .

بازدید : 56 تاریخ : چهارشنبه 15 آبان 1392 زمان : 19:19 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

زمانی کسانی که غنی و پولدار بودند هر ساله با کاروانی از شتر و الاغ راهی مکه می شدند و طی یک سال راهپیمایی بالاخره به مکه می رسیدند و دو باره بعد از یک سال به ولایتشان باز می گشتند دو نفر بی بضاعت کنار هم نشسته بودند و مشاهده عبور یکی از این کاروان ها بودند. یکی از آن دو به دیگري گفت:  یعنی می شود زمانی ما هم مثل آنها به مالی برسیم و به مکه برویم ؟ دیگري جواب داد: اگر به آنها هم نرسیم از شتران و الاغان آنها که دیگر کمتر نیستیم که هر ساله به مکه می روند و باز می گردند .

بازدید : 48 تاریخ : جمعه 03 آبان 1392 زمان : 19:39 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

استاد: وقتی بزرگ شدی چه می کنی؟

شاگرد: عروسی

استاد: نخیر منظورم اینست که چکاره می شوی؟

شاگرد: داماد

استاد: منظورم اینست وقتی بزرگ شدی چه می کنی؟

شاگرد: زن می گیرم

استاد: احمق، وقتی بزرگ شدی برای پدر و مادرت چه می کنی؟

شاگرد: عروس میارم

استاد: لعنتی، پدر و مادرت در آینده از تو چی می خواهند؟

شاگرد: نوه!

بازدید : 55 تاریخ : دوشنبه 08 مهر 1392 زمان : 11:3 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

زن شکاکی به هر کلام شوهرش حساس بود و از هر حرف او چیزي در می آورد شروع به ناسازگاري می کرد یک روز شوهرش در اطاق نشسته بود که احساس کرد هواي اطاق کمی سنگین شده به زنش گفت: در را باز کن تا کمی هوا عوض شود. زن شکاك فوراً در مقابل حرف او پرسید: براي چه هوا عوض شود؟شوهرگفت:چون ازهواي سنگین اطاق خسته شده ام. زن اخمی کردوگفت: دیگرچه مگرهرکسی از هرچیزي که خسته شد باید آن را عوض کند ؟ لابد فردا هم میخواهی بگویی از تو دیگرخسته شدم و میخواهم عوضت کنم ؟

بازدید : 41 تاریخ : یکشنبه 07 مهر 1392 زمان : 12:49 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه.

بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه: من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه.

چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه: ولی من این کار رو می کنم!

بازدید : 55 تاریخ : پنجشنبه 04 مهر 1392 زمان : 19:15 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخصی زشت روي به کنار برکه اي رفت و آبی به صورتش زد و کمی در آب برکه خیره شد یک نگاه به این طرف و یک نگاه به آن طرف انداخت و گفت : خدایا شکرت چه قیافه زیبایی به ما داده اي و خودمان خبر نداریم . ناگاه از بالاي درخت صدایی آمد که پی در پی می گفت: خدا رو صد هزار مرتبه شکر. به بالاي درخت نگاه کرد دید شخصی بر روي شاخه درخت بالاي سرش نشسته است. پرسید:  براي چه می گویی خدا رو صد هزار مرتبه شکر؟ شخص بالاي درخت نشسته پاسخ داد:  وقتی تو می گویی خدا را شکر حتماً من باید بگویم خدا رو صد هزار مرتبه شکر.

بازدید : 56 تاریخ : پنجشنبه 28 شهريور 1392 زمان : 11:31 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخصی با حسودي به بازار رفت شخص مزبور هر چه انتخاب می کرد از حسود یک نظر خواهی می کرد و هر گاه حسود از آن لباس تعریف می کرد آن را پس می داد و هر گاه که حسود از لباس بدگویی می کرد آن را فوراً خریداري می کرد. وقتی خریدشان تمام شد و با هم از بازار بیرون آمدند حسود با ناراحتی پرسید: تو که به میل خودت و بر خلاف میل من رفتار می کنی پس چرا دیگر از من نظر خواهی می کنی؟ شخص مزبور گفت: مگر نشنیده اي که گفته اند دشمنی حسودان را پایانی نیست چون هیچ علتی در آن نیست پس تو چگونه راضی می شوي که من بر میل دشمن رفتار کنم .

بازدید : 67 تاریخ : دوشنبه 21 مرداد 1392 زمان : 23:41 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

ابلهی قصد زیارت مکه کرد بنابراین به قصد خداحافظی نزد دوستان و آشنایان رفت . دوستی سفارش آوردن کفنی را از مکه کرد. ابله قبول کرد. به مکه رفت و بازگشت. دوست به دیدنش آمد و پرسید: سوغاتی را که سفارش کرده بودم برایم آوردي؟ ابله قیافه اي گرفت و گفت: من به این موضوع خیلی فکر کردم ولی صلاح ندانستم که برایت کفن بیاورم. چون اگر خدایی ناخواسته بلافاصله افتادي و مردي آن وقت ازآن به بعد می خواهی بگویی که دست تو سنگین بود .

بازدید : 58 تاریخ : سه شنبه 15 مرداد 1392 زمان : 19:42 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

خسیسی را پرسیدند: چرا این قدر ژندپوش هستی؟ خسیس گفت: براي که لباس نو بپوشم اینجا همه مرا می شناسند و از اصل و نسب من آگاهند پس دلیلی ندارد که خود نمایی کنم .

همان خسیس را در شهر دیگري دیدند و پرسیدند: اینجا که غریب هستی چرا اینقدر ژنده پوشی؟ خسیس فکري کرد و گفت : براي کی لباس نو بپوشم اینجا که کسی مرا نمی شناسد.

بازدید : 52 تاریخ : سه شنبه 08 مرداد 1392 زمان : 5:54 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

خسیسی قصد عیادت دوستی کرد و از خانه خارج شد در میان راه بادامی پیدا کرد فوراً آن را برداشت و در مشتش گرفت و با خود گفت: خوب است که این را با خود براي عیادت دوستم ببرم. ولی در میان راه فکر کرد نکند با این کارم دوستم متوجه شود که من آدم خسیسی هستم پس آن را در جیبش پنهان کرد و تا به در خانه دوست رسید دوباره لحظه اي مکث کرد و بادام را از جیبش بیرون آورد و گفت: به هر حال از دست خالی که بهتر است .

بازدید : 50 تاریخ : یکشنبه 06 مرداد 1392 زمان : 6:23 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخصی گفت: داراي سه فرزند هستم فرزند اولم کاري جز راستگویی ندارد وفرزند دومم کاري جز دروغگویی ندارد از بابت آن دو خیالم راحت است اما فرزند سومم که گاه راست می گوید و گاه دروغ خیال مرا مشوش کرده.

بازدید : 56 تاریخ : چهارشنبه 02 مرداد 1392 زمان : 21:27 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخصی که دندان درد امانش را بریده بود نزد طبیبی رفت. طبیب اشتباهی دندان سالم را به جاي آن کشید. شخص مزبور که دید دندان دردش که آرام نشده هیچ درد جاي خالی دندان دیگرش هم به آن اضافه شده است و ...

ادامه مطلب
بازدید : 54 تاریخ : شنبه 22 تير 1392 زمان : 6:48 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

طعامی مقداري پول پس انداز داشت که آن را در متکاي خویش پنهان کرده بود یک روز شنید که دزدي در آبادي پیدا شده دیگر شبها آرام و قرار نداشت و مرتباً جاي پول هایش را عوض می کرد. عاقبت فکر کرد چاله اي در زیر جاي خوابش بکند و پول ها را در آن چاله بگذارد و با خاك رویش را بپوشاند و خودش هم در روي آن بخوابد. همین کار را کرد ولی باز هم آرام و قرار نداشت و خوایش نمی برد و احساس کرد که نمی تواند از پول هایش جدا باشد. بنابراین فکر دیگري کرد چاله اي بزرگ کند و خودش در کنار پول هایش در درون چاله خوابید به زنش گفت: حالا تو با خاك روي من و پول هایم را بپوشان تاشاید اینگونه خوابم ببرد .

بازدید : 43 تاریخ : سه شنبه 11 تير 1392 زمان : 6:43 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت: آقای شاو! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است.
برنارد شاو هم سریع جواب میدهد: بله! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!

بازدید : 51 تاریخ : سه شنبه 11 تير 1392 زمان : 6:26 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی وخوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند.
روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به این صورت که سر و رو شون رو کثیف کردند ومقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند.
سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودندویک راست به پیش استاد رفتند.
مسئله رو با استاد اینطور مطرح کردند:
که...

ادامه مطلب
بازدید : 53 تاریخ : سه شنبه 11 تير 1392 زمان : 6:24 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

یه روز 2 پدر روحانی تصمیم میگیرند که برای تعطیلات به هاوایی بروند، و به هم قول میدهند که از پوشیدن هر چیزی که نشان دهد آن دو کشیش هستند اجتناب کنند. روز موعود فرا می رسد و با هواپیما به هاوایی می روند و به محض پیاده شدن از هواپیما به یک مغازه لباس فروشی رفتند و لباسهای شیکی خریدند...

ادامه مطلب
بازدید : 48 تاریخ : سه شنبه 11 تير 1392 زمان : 6:18 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

تنبلی از کنار چاهی می گذشت که صدایی را از ته چاه شنید که فریاد می زد: کمک، کمک من در چاه افتاده ام یکی بیاید مرا از چاه بیرون بیاورد. تنبل به داخل چاه نگاه کرد دید شخصی در چاه افتاده پس فریاد زد:...

ادامه مطلب
بازدید : 46 تاریخ : دوشنبه 10 تير 1392 زمان : 7:18 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخصی همراه الاغش می گذشت که سر راه به آشنایی رسید. آشنا که کیسه اي پر از بادام زمینی به همراه داشت آن را به الاغ سوار تعارف کرد ...

ادامه مطلب
بازدید : 39 تاریخ : دوشنبه 10 تير 1392 زمان : 7:11 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت. یه تاکسی می گیره، وقتی به محل می رسن، به راننده میگه:
اینجا منتظر باش تا من برگردم.
راننده میگه:...

ادامه مطلب
بازدید : 56 تاریخ : دوشنبه 10 تير 1392 زمان : 7:1 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

روز حاکمی با کاروانی از شتر از صحرایی می گذشت مستمند صحرانشینی را در میان راه دید هوس کرد بنده نوازي از خودشان نشان دهد پس مقداري پول و آذوقه به او عطا کرد اندکی بعد متوجه شد که مستمند از بخشش او نمی خواهد تشکري کند پس گفت:...

ادامه مطلب
بازدید : 50 تاریخ : یکشنبه 09 تير 1392 زمان : 7:55 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

مرد بهانه گیري هر روز از غذاي زن بهانه اي در می آورد که آبگوشت امروز آبش زیاد است یا کم است و یا گوشتش زیاد و ... و زن را به باد کتک می گرفت...

ادامه مطلب
بازدید : 40 تاریخ : یکشنبه 09 تير 1392 زمان : 7:52 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

بلا

شخصی میهمان آشنایی شد بعد از شام قصد خوابیدن کرد صاحبخانه به او گفت: من همیشه عادت دارم در حیاط بخوابم. تو هم دوست داري جایت را در حیاط بیاندازم ...

ادامه مطلب
بازدید : 47 تاریخ : یکشنبه 09 تير 1392 زمان : 7:46 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

عوض

شخصی که هیچ گاه عادت به رفتن مجالس سوگواری نداشت زمانی که می دید کسی قصد به این چنین مجالسی را دارد کفش خود را به او می سپرد و می گفت:...

ادامه مطلب
بازدید : 40 تاریخ : یکشنبه 09 تير 1392 زمان : 7:43 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

گدایی به در خانه خسیسی رفت و گفت پول سیاهی به من بده. خسیس فریاد کرد: خجالت نمی کشی این موقع شب به در خانه مردم می آیی ...

ادامه مطلب
بازدید : 53 تاریخ : یکشنبه 09 تير 1392 زمان : 7:38 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

رندی به بهانه خروس خود به لبه ی دیوار رفت مرد همسایه تا او را دید شروع کرد به داد و فریاد که: ایهاالناس دیگر محروم و نامحرم از بین رفته...

ادامه مطلب
بازدید : 51 تاریخ : یکشنبه 09 تير 1392 زمان : 7:27 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

کوری که گوشهایش هم سنگین بودهمراه الاغش هر روز از جاده ای می گذشت و پس از انجام کار با الاغش همان راه را باز می گشت یک روز در راه بازگشت الاغش مقداری پوست خربزه دید ایستاد و ...

ادامه مطلب
بازدید : 46 تاریخ : شنبه 08 تير 1392 زمان : 5:32 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

راز

بچه هه میره پیش باباش میگه : بابا من از رازت خبر دارم باباهه هول میشه میگه : پسرم باور کن اون خانوم فقط دوست معمولیه منه پسره میگه : منظورم اون نبود ، مربوط به یه عکسه ... ولی خب الان اون یکی راز تورو هم میدونم باباهه میگه : حتما عکس من و اون خانوم جوونه رو میگی ؟؟ پسره : نه بابا ... عکسِ اون کادویی که واسم گرفتی و قایم کردی رو قبلا دیده بودم ... الان سه تا رازِت رو میدونم.

بازدید : 48 تاریخ : جمعه 07 تير 1392 زمان : 18:21 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

دو خلبان نابینا که هردو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند...

ادامه مطلب
بازدید : 50 تاریخ : دوشنبه 03 تير 1392 زمان : 19:35 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 323
  • کل نظرات : 39
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 76
  • آی پی امروز : 6
  • آی پی دیروز : 19
  • بازدید امروز : 86
  • باردید دیروز : 25
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 188
  • بازدید ماه : 622
  • بازدید سال : 1,512
  • بازدید کلی : 101,057
  • مطالب
    کدهای اختصاصی
    سایت تخصصی کانتر و جی تی ای