close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
حکمت آموز
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

انگلیسی،داستان،بازی

حکمت آموز

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد، هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می ‌داد.

از او پرسید: آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه ...

ادامه مطلب
بازدید : 52 تاریخ : یکشنبه 04 اسفند 1392 زمان : 19:32 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

 پدری همراه پسرش در جنگلی می‌رفتند. ناگهان پسرک زمین خورد و درد شدیدی احساس کرد.او فریاد کشید آه… در همین حال صدایی از کوه شنید که گفت: آه… پسرک با کنجکاوی فریاد زد «تو کی هستی؟» اما جوابی جز این نشنید «تو کی هستی؟» این موضوع او را عصبانی کرد.

پس داد زد «تو ترسویی!» و صدا جواب داد «تو ترسویی!» به پدرش نگاه کرد و پرسید:«پدر چه اتفاقی دارد می‌افتد؟» پدر فریاد زد «من تو را تحسین می‌کنم» صدا پاسخ داد «من تو را تحسین می‌کنم»  پدر دوباره فریاد کشید «تو شگفت انگیزی» و آن آوا پاسخ داد «تو شگفت انگیزی». پسرک متعجب بود ولی هنوز نفهمیده بود چه خبر است.

پدر این اتفاق را برایش اینگونه توضیح داد: مردم این پدیده را «پژواک» می‌نامند. اما در حقیقت این «زندگی» است. زندگی هر چه را بدهی به تو برمی‌گرداند. زندگی آینه اعمال و کارهای نیک و بد توست. اگر عشق بیشتری می‌خواهی، عشق بیشتری بده. اگر مهربانی بیشتری می‌خواهی، بیشتر مهربان باش. اگر احترام و بزرگداشت را طالبی، درک کن و احترام بگذار. اگر می‌خواهی مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند، صبر و ادب داشته باش!

این قانون طبیعت است و در هر جنبه ای از زندگی ما اعمال می‌شود. زندگی هر چه را که بدهی به تو برمیگرداند. به هر کس خوبی کنی، در حق تو خوبی خواهد شد و به هر کس که بدی کنی، بدی هم خواهی دید. زندگی تو حاصل یک تصادف نیست. بلکه آینه ای است که انعکاس کارهای خودت را به تو بر می‌گرداند.

 

پس هرگز یادمان نرود «که با هر دستی که بدهیم، با همان دست می‌گیریم و با هر دستی بزنیم، با همان دست هم می‌خوریم».

بازدید : 45 تاریخ : چهارشنبه 11 دي 1392 زمان : 12:46 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

عابدي که مورد احترام اهل محل بود از راهی می گذشت که متوجه شد پسرکی بدون اینکه اعتنایی به او بکند از کنار او رد شد او را مورد خطاب قرار داد و گفت: اي پسر مگر عابد بزرگی چون مرا نمی بینی که سلامی نمی کنی و رد می شوي؟ پسرك نگاهی به او انداخت و گفت: نه من عابدي نمی بینم مگر نه اینکه عابدان همیشه خویش را مقابل خداوند می بینند و خود را حقیر می شمارند. پس تو چگونه خود را در مقابل خداوند بزرگ مینامی و آنکه عابدان همیشه بی نیاز از دنیا و امورات دنیوي هستند. پس تو چگونه خود را به سلام کودکی چون من محتاج دیدي. برو اي عابد، به عبادت خویش نزد مردم فخر مفروش که فخرفروشی خود بزرگ ترین گناه است. عابد هراسان و پریشان از در استغفار به بیابان پناه برد .

بازدید : 50 تاریخ : سه شنبه 26 آذر 1392 زمان : 13:2 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

گدایی به در خانه شخصی رفت و درخواست پول وغذا و لباس کرد. شخص مزبور بادي به غبغب انداخت و گفت: من عادت ندارم درخواست کسی را بی جواب بگذارم. او این را گفت و به داخل رفت. گدا که از خوش اقبالی خود خرسند بود کاسه اي را در آورد و منتظر مانند تا شخص مزبور به در خانه آمد ابتدا یک مشت برنج را در کاسه ریخت و پول سیاهی را در کف دست گدا جاي داد و سپس لباسی را که از وصله زیاد زمینه اش پیدا نبود را به دوش گدا گذاشت. گدا که حسابی تو ذوقش خورده بود گفت: بیا بگذار کمی کمکت کنم که انگار تو از من محتاج تري گدا به گدا رحمت خدا .

بازدید : 37 تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1392 زمان : 11:58 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می‌رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد ، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می‌کردند و وقتی به استراحتگاهی می‌رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می‌رفتند

ادامه مطلب
بازدید : 64 تاریخ : پنجشنبه 14 شهريور 1392 زمان : 19:10 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شیوانا را به دهکده ای دور دست دعوت کردند تا برای آنها دعای باران بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شده بودند و همراه شیوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ایشان رحم کند و باران رحمتش را بر زمین‌های تشنه ایشان سرازیر نماید. اما ساعتها گذشت و بارانی نیامد. کم کم جمعیت از شیوانا و دعای او ناامید شدند و لب به شکایت گذاشتند. یکی از جوانان از لابلای جمعیت لب به سخره گشود و فریاد زد:” آهای جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل می‌کنی ! وقتی نمی‌توانی از دعایت باران بسازی حتما از حرفهایت هم نتیجه ای حاصل نمی‌شود. “ ...

ادامه مطلب
بازدید : 60 تاریخ : سه شنبه 05 شهريور 1392 زمان : 14:56 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آن‌ها نگاه می‌کند.

هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند و آن‌ها را داخل جعبه می‌گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می‌کنید؟...

ادامه مطلب
بازدید : 63 تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 زمان : 14:25 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند.روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند...

ادامه مطلب
بازدید : 58 تاریخ : جمعه 28 تير 1392 زمان : 8:9 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد؛ اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است...

ادامه مطلب
بازدید : 54 تاریخ : پنجشنبه 20 تير 1392 زمان : 22:16 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید، کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده اید، بگویید تا من به شما امتیاز بدهم.

مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خیانت نکردم.

فرشته گفت: این سه امتیاز.

مرد اضافه کرد:...

ادامه مطلب
بازدید : 70 تاریخ : جمعه 14 تير 1392 زمان : 7:34 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید: یک بستنی میوه ای چند است؟
پیشخدمت جواب داد: ۵۰ سنت.
پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید: یک بستنی ساده چند است؟ در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند .پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:۳۵ سنت .
پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت: لطفا یک بستنی ساده.
پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز بعد از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.
وقتی پیشخدمت بازگشت ار آن چه دید شوکه شد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی۲ سکه ی ۵ سنتی و ۵ سکه ی ۱ سنتی گذاشته شده بود، برای انعام پیشخدمت.

بازدید : 48 تاریخ : سه شنبه 11 تير 1392 زمان : 6:28 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

یک کشتی در یک سفر دریایی در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره‌ای به جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا نداشتند. چون هر کدامشان ادعا می کردند که به خدا نزدیک‌ترند و خدا دعایشان را زودتر استجابت می کند، تصمیم گرفتند که جزیره را به دو قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بردارد تا ببینند کدام زودتر به خواسته‌هایش می رسد.
نخستین چیزی که هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه‌ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف کرد. اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود...

ادامه مطلب
بازدید : 49 تاریخ : سه شنبه 11 تير 1392 زمان : 6:21 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند …
او جواب داد : اگر زن یا مرد دارای (اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =۱
اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰

...

ادامه مطلب
بازدید : 59 تاریخ : دوشنبه 10 تير 1392 زمان : 7:8 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد… شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است !شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه باعشقش خداحافظی کند...

ادامه مطلب
بازدید : 47 تاریخ : یکشنبه 02 تير 1392 زمان : 6:59 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوای نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آورد پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم.

ادامه مطلب
بازدید : 51 تاریخ : یکشنبه 02 تير 1392 زمان : 6:51 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

با فرا رسیدن یکی از جشن های مقدس هند،زنی فقیر که شوهری فلج داشت به سه فرزند گرسنه اش قول داد که درروز جشن،مواد خوراکی به اندازه کافی برای آن ها تهیه کند.آن زن اطمینان داشت که خداوند پول کافی برایش خواهد فرستاد تا بتواند در روز جشن فرزندان گرسنه خود را سیر کند.او به پشتوانه این ایمان وارد فروشگاهی شد و تقاضای مواد خوراکی کرد.مرد فروشنده از او پرسید که چقدرپول می تواند بپردازد.زن گفت:شوهرم ماه هاست که بیمار است.در واقع من هیچ پولی ندارم،اما می توانم دعا کنم.مرد که فرد بی ایمانی بود با طعنه گفت:دعایت را روی کاغذ بنویس،به اندازه وزن آن می توانی مواد خوراکی از اینجا ببری...

ادامه مطلب
بازدید : 43 تاریخ : یکشنبه 02 تير 1392 زمان : 6:48 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی

روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار

یک جایی شبیه دل خودش ،

کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،

کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،

دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،

خیابان ساکت بود ...

ادامه مطلب
بازدید : 48 تاریخ : یکشنبه 02 تير 1392 زمان : 6:38 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود. مجنون بدون اینكه متوجه شود از بین او و مهرش عبور كرد. مرد نمازش را قطع كرد و داد زد: هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی ؟؟؟

مجنون به خود آمد و گفت: من كه عاشق لیلی هستم تو را ندیدم تو كه عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی كه من بین تو و خدایت فاصله انداختم؟!

بازدید : 67 تاریخ : جمعه 31 خرداد 1392 زمان : 7:43 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

یه روز مسئول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه:

ادامه مطلب
بازدید : 52 تاریخ : پنجشنبه 30 خرداد 1392 زمان : 13:9 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

بوف

جغدی روی کنگره‌های قدیمی‌دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می‌کرد. رفتن و رد پای آن را. و آدم‌هایی را می‌دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می‌بندند. جغد اما می‌دانست که سنگ‌ها ترک می‌خورند، ستون‌ها فرو می‌ریزند، درها می‌شکنند و دیوارها خراب می‌شوند. او بارها و بارها تاج‌های شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابه‌لای خاکروبه‌های قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری‌اش می‌خواند؛ و فکر می‌کرد شاید پرده‌های ضخیم دل آدم‌ها، با این آواز کمی ‌بلرزد.

ادامه مطلب
بازدید : 47 تاریخ : چهارشنبه 29 خرداد 1392 زمان : 19:27 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛ آرایشگر گفت: “من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.”

مشتری پرسید: “چرا؟”

ادامه مطلب
بازدید : 41 تاریخ : یکشنبه 26 خرداد 1392 زمان : 6:28 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

شخصی از دور یک نفر را دید که چیزي را به روي زمین انداخت و رفت. شخص مزبور که کنجکاو شده بود خود را به آنجا رساند و با تعجب دید یک سکه طلا بر روي زمین افتاده فوراً آن را برداشت و در جیبش پنهان کرد و

ادامه مطلب
بازدید : 40 تاریخ : شنبه 25 خرداد 1392 زمان : 7:41 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

جنایتکاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته، به یک دهکده رسید. چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد؛ اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.

ادامه مطلب
بازدید : 44 تاریخ : شنبه 25 خرداد 1392 زمان : 7:32 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

یک آقایی از پدر زن خود در مورد اینکه چرا بیشتر مردم تو را در مورد ازدواج موفقت ستایش می کنند پرسید:آیا می توانی رمز این مسئله رو با من در میان بذاری؟

پدرزن با تبسم جواب داد:

ادامه مطلب
بازدید : 44 تاریخ : پنجشنبه 23 خرداد 1392 زمان : 7:27 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

روزي شخصی در راهی که همیشه می گذشت پایش در چاله اي گیر افتاد هر چه کرد نتوانست آن را بیرون آورد با خود گفت: خدایا امروز گویا روز بدشانسی من است عاقبت مرا بخیر گردان. درهمین وقت شخص دیگري از راه رسید.

ادامه مطلب
بازدید : 50 تاریخ : سه شنبه 21 خرداد 1392 زمان : 6:11 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()

تنها گور کن پیر ده در کنار قبرستان نشسته بود. لوده اي از راه رسید و به او گفت: عمري براي ما گور کندي اینک وقت آن رسیده گوري براي خود بکنی که عنقریب است به ان احتیاج پیدا کنی ما هم که به جز تو گور کن دیگري نمی شناسیم و تا بخواهیم گور کن دیگري بیابیم نعش تو در روي زمین خواهد پوسید. گور کن جواب داد: اما گوري را که من خواهم کند تازه نفس هاي لوده اي می طلبد که از مرگ خودشان غافل مانده اند .

بازدید : 73 تاریخ : جمعه 10 خرداد 1392 زمان : 6:52 نویسنده : حامد افشاری نظرات ()
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 323
  • کل نظرات : 39
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 76
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 9
  • بازدید امروز : 47
  • باردید دیروز : 12
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 47
  • بازدید ماه : 432
  • بازدید سال : 3,495
  • بازدید کلی : 103,040
  • مطالب
    کدهای اختصاصی
    سایت تخصصی کانتر و جی تی ای